به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شرح و تفسير حکمت 205 نهج البلاغه

شرح و تفسير حکمت 205 نهج البلاغه را اینجا بخوانید.

شرح و تفسير حکمت 205 نهج البلاغهبه گزارش خبرنگارحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛نهج البلاغه با مرور قرنها نه تنها تازگی و جذابیت خویش را حفظ کرده که فزونتر ساخته است و این اعجاز نیست مگر به سبب ویژگی هایی که در شکل و محتوا است ، این امتیاز را جز در مورد قرآن نمی توان یافت که در کلام امام علی (ع) درباره قرآن آمده است : « ظاهره انیق و باطنه عمیق، لاتفنی عجائبه و لاتنقضی غرائبه » قرآن کتابی است که ظاهری زیبا و باطنی عمیق دارد، نه شگفتی های آن پایان می‎پذیرد و نه اسرار آن منقضی می‎شود . در سخن مشابهی نیز آمده است : « لاتحصی عجائبه و لاتبلی غرائبه » نه شگفتی های آن را می‎توان شمرد و نه اسرار آن دستخوش کهنگی می‎شود و از بین می‎رود .

سخنان امام علی (ع) در فاصله قرن اول تا سوم در کتب تاریخ و حدیث به صورت پراکنده وجود داشت . سید رضی در اواخر قرن سوم به گردآوری نهج البلاغه پرداخت و اکنون بالغ بر هزار سال از عمر این کتاب شریف می‎گذرد .
هرچند پیش از وی نیز افراد دیگری در گردآوری سخنان امام علی (ع) تلاشهایی به عمل آوردند ،اما کار سید رضی به خاطر ویژگی هایی که داشت درخشید و ماندگار شد، چون سید رضی دست به گزینش زده بود.

امام علی(عليه السلام) فرمودند: كُلُّ وِعَاء يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلاَّ وِعَاءَ الْعِلْمِ، فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ.

هر ظرفى بر اثر قرار دادن چيزى در آن از وسعتش كاسته مى شود مگر پيمانه علم كه هرقدر از دانش در آن جاى گيرد وسعتش افزون مى گردد!

امام(عليه السلام) در اين گفتار حكيمانه به نكته مهمى درباره اهميت علم و دانش اشاره مى كند و مى فرمايد: «هر ظرفى بر اثر قرار دادن چيزى در آن از وسعتش كاسته مى شود مگر پيمانه علم كه هرقدر از دانش در آن جاى گيرد وسعتش افزون مى گردد!»; (كُلُّ وِعَاء يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلاَّ وِعَاءَ الْعِلْمِ، فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ). اين نكته بسيار دقيقى است كه امام(عليه السلام) به آن اشاره فرموده است. حقيقت اين است كه در «وعاء» (ظرف) مادى گنجايش محدودى وجود دارد كه اگر چيزى در آن قرار دهند تدريجاً محدود و سرانجام پر مى شود به گونه اى كه قابل قرار دادن چيز ديگرى در آن نيست; ولى روح و فكر و قوه عاقله انسان كاملاً با آن متفاوت است; هرقدر علوم تازه در آن قرار دهند گويى گنجايش بيشرتى پيدا مى كند هر علمى سرچشمه علم ديگرى مى شود و هر تجربه اى تجربه ديگرى با خود مى آورد وبه يك معنا تا بى نهايت پيش مى رود و اين دليل اهميت فوق العاده آن و اشاره است به اين كه ما از فراگيرى علوم هرگز خسته نشويم كه واقعاً خسته كننده نيست، بلكه نشاط آور و روح پرور است. هنگامى كه انسان مى بيند در كنار نهالى كه از يك مسئله علمى در سرزمين مغز خود كاشته نهال هاى ديگرى جوانه مى زند و مى رويد و اطراف خود را پر گل مى كند، قطعاً به شوق و نشاط مى آيد.

حتى مغزهاى كامپيوترى كه در عصر و زمان ما به وجود آمده و بعضى از روى ناآگاهى گمان مى برند مى تواند روزى جانشين مغز انسان شود هر كدام ظرفيت محدودى دارند كه وقتى اشباع شد مطلب تازه اى را نمى پذيرد در حالى كه روح آدمى چنين نيست و بسيارند دانشمندان بزرگى كه تا آخرين لحظه هاى عمر در تكاپوى علم و دانش بوده و هر روز حتى در واپسين ساعات عمر حقيقت تازه اى را كشف مى كردند. از جمله كسانى كه به اين حقيقت در شرح كلام حكيمانه بالا اشاره كرده ابن ابى الحديد معتزلى است كه در شرح نهج البلاغه خود چنين مى گويد: «در ذيل اين كلام سرّ عظيمى نهفته شده و رمزى است به معناى شريف پيچيده اى كه طرفداران نفس ناطقه (روح مجرد) از اين راه دليل براى اثبات عقيده خود گرفته اند نتيجه آن اين است كه قواى جسمانى بر اثر تكرار افعال خسته و ناتوان مى شوند; مثلاً هرگاه با چشم هاى خود پيوسته صحنه هايى را ببينيم چشم خسته مى شود و اگر باز هم ادامه دهيم ممكن است چشم صدمه ببيند.

همچنين است گوش انسان از شنيدن صداهاى مكرر به زحمت مى افتد (و خسته و ناتوان مى گردد) و چنين است ساير قواى جسمانى; ولى وقتى به قوه عاقله مى رسيم مى بينيم قضيه برعكس است، چرا كه هر گاه معقولات بيشترى به اين قوه وارد گردد، نيرو و توان و وسعت و انبساط آن بيشتر مى شود و آمادگى براى درك مسائل جديدى غير از آنچه قبلاً دريافته پيدا مى كند و در حقيقت تكرار معقولات شمشير آن را تيزتر كرده و زنگار آن را مى زدايد و به همين دليل مى توان گفت: قواى جسمانى همه مادى هستند; اما قوه عاقله مجرد است و ماوراى ماديات». يكى از بخش هاى قوه عاقله، حافظه انسان است كه همه چيز را در خود حفظ مى كند در حالى كه قواى مادى اين چنين نيست. اين كلام حكيمانه پيام هاى متعددى دارد از جمله اين كه انسان هرگز نبايد از فراگيرى علم و دانش خسته شود يا گمان كند به مرحله نهايى علم و دانش رسيده است. بداند به سمتى حركت مى كند كه هر قدر جلوتر مى رود وسيع تر مى شود. در حديث معروفى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى خوانيم: «مَنْهُومانِ لا يَشْبَعُ طالِبُهُما طالِبُ الْعِلْمِ وَطالِبُ الدُّنْيا; دو گروه گرسنه اند و هرگز سير نمى شوند: طالبان عمل و طالبان دنيا». به همين دليل تحصيل علم در اسلام از جهات مختلف نامحدود است: از نظر مدت حديث معروف از پيامبر(صلى الله عليه وآله) است كه فرمود: «أُطْلُبُ الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ إِلَى اللَّحْدِ; از گهواره تا گور دانش بجوى» گرچه آن را در جوامع حديثى نيافتيم.

از نظر مكان در حديث ديگرى مى خوانيم: «أُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِالصّينِ; به دنبال علم و دانش برويد هرچند در سرزمين چين باشد». از نظر مقدار كوشش در حديثى از امام صادق(عليه السلام) آمده است: «أُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِخَوْضِ اللُّجَجِ وَسَفْكِ الْمُهَجِ; در طلب دانش باشيد هرچند براى تحصيل آن در درياها فرو رويد و خون خود را فدا كنيد». از نظر استاد در حديث ديگرى مى خوانيم: «الْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ يَأْخُذُها حَيْثُ وَجَدَها; علم و دانش گمشده فرد با ايمان است، نزد هر كس باشد گمشده خود را مطالبه مى كند». اين سخن را با حديثى كه از اميرمؤمنان(عليه السلام) در غررالحكم آمده است پايان مى دهيم: «اَلْعالِمُ مَنْ لا يَشْبَعُ مِنَ الْعِلْمِ وَ لا يَتَشَبَّعُ بِهِ; عالم و دانشمند كسى است كه هرگز از علم و دانش سير نمى شود و اظهار سيرى نيز مى كند».

انتهای پیام/



ادامه مطلب
چهارشنبه 24 آبان 1396  - 07:55 ب.ظ

تفسیرآیات278-280سوره بقره

خواندن معنا و تفسير آيات قرآن كريم، به فهم درست آن و عملی كردن دستورات الهی در زندگی‌مان كمک می‌كند.

تفسیرآیات278-280سوره بقرهبه گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛قرآن سرتاسر اعجاز در زندگی مادی و معنوی است. اگر ما آن را با معرفت تلاوت کنیم، حتما اثرات آن را خواهیم دید. برای آگاهی‌ و فهم بهتر و بيشتر آيات قرآن كريم هر شب تفسير آياتی از اين معجره الهی را برای شما آماده می‌كنيم. در این گزارش تفسیرآیات278-280سوره بقره را می‌خوانید:

یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَذَرُواْ مَا بَقِیَ مِنَ الْرِّبَو اْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ 
ای کسانی که ایمان آورده اید! تقوای الهی پیشه کنید و آنچه را از (مطالبات) ربا باقی مانده است، رها کنید، اگر ایمان دارید. (278)

 

در آیات قبل به مفاسد ربا اشاره شد که ربا فرد وجامعه را از تعادل خارج و آشفته می کند؛ (یتخبّطه الشیطان) وروشن شد که ربا در حقیقت کم شدن است، نه زیاد شدن؛ (یمحق الربا) اکنون نهی از ربا را صریحاً بیان می کند. (ذروا مابقی من الربا)
در تفاسیرِ مجمع البیان، المیزان و مراغی نقل شده است که وقتی آیه تحریم ربا نازل شد، برخی از صحابه همانند خالدبن ولید، عباس وعثمان، از مردم مقداری طلب از بابت ربا داشتند، آنها در مورد طلبکاری خود، از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسب تکلیف کردند و آیه فوق نازل شد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بعد از نزول این آیه فرمود: عباس، عموی من نیز حقّ مطالبه ربا ندارد و قبل از همه، باید خویشان من دست از ربا بردارند. همچنان که در طی خطبه ای فرمود: «وکلّ ربا فی الجاهلیة موضوع تحت قدمیّ هاتین و اوّل ربا اَضع ربا العباس» تمام رباهای مقرّر در دوره جاهلیّت را زیر پای می اندازم و از همه پیشتر رباهایی که برای عباس است.تفسیر فی ظلال القرآن.*

پیام ها:
1- رباخواری، از عادات زمان جاهلیّت بود که مسلمانان صدر اسلام نیز به آن آلوده بودند. (یا ایها الذین آمنوا... ذروا)
2- تقوا، مرحله ای بالاتر از ایمان است. (یا ایها الذین آمنوا اتّقوا اللّه)
3- رباخوار، مالک بهره نمی شود واسلام سود رَبَوی را به رسمیّت نمی شناسد. (ذروا مابقی من الربا)
4- لازمه ی ایمان وتقوا، صرف نظر کردن از مال حرام است. (ان کنتم مؤمنین)

فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُواْ فَأْذَنُواْ بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُءُوسُ أَمْوَ لِکُمْ لَا تَظْلِمُونَ وَلَا تُظْلَمُونَ 
پس اگر چنین نکردید، (بدانید که) اعلان جنگ با خدا و رسولش داده اید و اگر توبه کنید، (اصل) سرمایه های شما از آنِ خودتان است. (ودر این صورت) نه ستم می کنید و نه بر شما ستم می شود. (279)

 

در اسلام، نه اجازه ربا وبهره کشی واستثمار داده شده و نه اموال مردم یک جانبه مصادره می گردد. در بعضی نظام ها، مالکیّت ملغی وتمام اموال را از صاحبانشان می گیرند و در برخی دیگر، استثمار و بهره کشی و ربا، به هر شکلی آزاد است.

پیام ها:
1- رباخوار، محارب با خداست. او باید بداند که در این جنگ، در یک طرف او قرار دارد و در طرف دیگر، خداوند جبّار. (فأذنوا بحرب من اللّه)
2- رباخواری، گناه کبیره است. چون اعلام جنگ با خداوند است. (بحرب من اللّه)
3- رباخوار، گمان نکند با مردم محروم طرف است، بلکه خداوند به حمایت از محرومان برخاسته و از حقّ آنان دفاع می کند. (بحرب من اللّه)
4- چون رباخوار محارب با خداست، از وظایف حکومت اسلامی مبارزه با رباخوارای است. (فأذنوا بحرب من اللّه)
5 - برای محاربین با خدا نیز راه توبه باز است. (بحرب من اللّه... وان تبتم)
6- رباخوار، تنها مالک اصل مال است، نه بهره آن. (فلکم رؤس اموالکم)
7- برای نجات محرومان، اصل مالکیّت مردم را نادیده نگیرید ومالکیّت خصوصی در اقتصاد اسلامی پذیرفته شده است. (فلکم رؤس اموالکم)
8 - سلطه پذیری و سلطه گری هر دو محکوم است، نه ظلم ببینید و نه ظلم روا دارید. (لاتَظلِمون ولا تُظلمون)
9- انتقام ممنوع است. به رباخوار توبه کننده نیز نباید ظلم شود. (فلکم رؤس اموالکم لا تَظلمون ولا تُظلمون)
10- به توبه کنندگان، نباید بخاطر خلاف کاری های پیشین ظلمی شود. سرزنش کسانی که قبلاً خلاف کار بوده اند ممنوع است. (فان تبتم... لاتَظلمون ولاتُظلمون)
11- استقرار عدالت اقتصادی، از وظایف حکومت اسلامی است. (لاتَظلِمون ولا تُظلمون)

وَإِنْ کَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنظِرَةٌ إِلَی مَیْسَرَةٍ وَأَنْ تَصَّدَّقُواْ خَیْرٌ لَکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ 
واگر (بدهکار) تنگ دست بود، او را تا هنگام توانایی مهلت دهید و (در صورتی که واقعاً توان پرداخت ندارد،) اگر ببخشید برای شما بهتر است، اگر (نتایج آنرا) بدانید. (280)

نکته ها:
هر چند در این آیه سفارش شده که به بدهکار مهلت داده شود، ولی نباید بدهکار از این موضوع سوء استفاده کند. لذا اگر بدون عذر در پرداخت بدهی خود تأخیر کند، گناهکار است. در حدیث آمده است: برای کسانی که بدون عذر، بدهی خود را نمی پردازند، گناهِ دزد نوشته می شود. همچنان که برای مهلت دهندگان، پاداشی چون پاداش شهیدان ثبت می شود. به هر روزی که به بدهکار مهلت داده شود، پاداش صدقه ی همان مبلغ، برای طلبکار ثبت می شود.تفسیر برهان.*

گذشت از بدهکار نادار، برای شما بهتر است، زیرا:
الف: شاید فردا برای خود شما نیز این صحنه پیش آید.
ب: مال فراموش می شود، ولی بخشیدن به نادار هرگز فراموش نمی شود.
ج: کسب رضایت دل محروم و رضای خالق، از کسب درآمد بمراتب بهتر است.
در احکام فقهی آمده است: زندانی کردن بدهکار معذور، ممنوع است و در مواردی که شخص بدهکار واقعاً مالی نداشته باشد که بدهی خود راپرداخت کند، وظیفه ی حکومت اسلامی است که بدهی او را بپردازد.

پیام ها:
1- اسلام، حامی مستضعفان است. (و ان کان ذوعسرة)
2- نه تنها ربا نگیرید، بلکه در گرفتن رأس المال و اصل سرمایه نیز مدارا کنید. (فنظرة الی میسرة)
3- اصل در زمان بندی برای بازپرداخت، توان بدهکار است. (فنظرة الی میسرة)
4- اجبار بدهکاری که توانایی پرداخت دارد، مانعی ندارد. (ان کان ذو عسرة فنظرة)
5 - بخشیدن بدهکار فقیر، صدقه است. (وان تصدقوا خیر لکم)
6- نظام حقوقی و اقتصادی اسلام، با نظام اخلاقی آن پیوند دارد. گرچه بازپس گیری وام حقّ است، ولی مهلت دادن وبخشیدنِ بدهکار باید مراعات شود. (فنظرة... تصدقوا)
7- محدودیّت انسان وثروت دوستی او نمی گذارد که انسان به حقیقت ارزشها و کمالات پی ببرد. (ان کنتم تعلمون)

انتهای پیام/



ادامه مطلب
چهارشنبه 24 آبان 1396  - 12:10 ق.ظ

تفسیر آیات273-275 سوره بقره

خواندن معنا و تفسير آيات قرآن كريم، به فهم درست آن و عملی كردن دستورات الهی در زندگی‌مان كمک می‌كند.

تفسیر آیات273-275 سوره بقرهبه گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛قرآن سرتاسر اعجاز در زندگی مادی و معنوی است. اگر ما آن را با معرفت تلاوت کنیم، حتما اثرات آن را خواهیم دید. برای آگاهی‌ و فهم بهتر و بيشتر آيات قرآن كريم هر شب تفسير آياتی از اين معجره الهی را برای شما آماده می‌كنيم. در این گزارش تفسیرآیات273-275سوره بقره را می‌خوانید:

لِلْفُقَرَآءِ الَّذِینَ أُحْصِرُواْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ لَایَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِیَآءَ مِنَ الْتَعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیمَهُمْ لَایَسْئَلُونَ الْنَّاسَ إِلْحَافاً وَمَا تُنْفِقُواْ مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ 
(انفاق شما باید) برای نیازمندانی باشد که در راه خدا محصور شده اند. (به خاطر دین خدا، از وطن آواره و یا در جبهه های جهاد هستند.) توان حرکت و سفر در زمین را (برای تأمین هزینه زندگی و یا کسب سرمایه برای تجارت) ندارند. از شدّت عفاف و آبروداری، شخص بی اطلاع آنها را غنی می پندارد، امّا تو آنها را از سیما و چهره هایشان می شناسی. آنان هرگز با اصرار از مردم چیزی نمی خواهند. و هر چیز نیکو و خیری را (به این افراد) انفاق کنید، پس قطعاً خداوند به آن آگاه است. (273)

 

در برخی از تفاسیر همچون تفسیر کبیر فخررازی، مجمع البیان و قرطبی آمده که این آیه درباره اصحاب صُفّه نازل شده است. اصحاب صفّه تقریباً چهارصد نفر بودند که از مکّه به مدینه هجرت کرده و چون در مدینه خانه و کاشانه و آشنایانی نداشتند، در کنار مسجد پیامبر روی صُفّه (سکّوئی بزرگ) زندگی می کردند و اینان همیشه برای جهاد در راه خدا آماده بودند.

پیام ها:
1- فقرا، در اموال اغنیا حقّی دارند. (للفقراء)
2- باید به مجاهدان وکسانی که به خاطر فعالیّت های سیاسی برای مبارزه با طاغوت ها در محاصره ی زندان ها وتبعیدگاه ها قرار دارند ومهاجران بی پناه و همه کسانی که در راه خدا دچار فقر شده وفرصت تلاش برای تأمین زندگی را ندارند، توجّه لازم صورت گیرد. (اُحصروا فی سبیل اللّه لایستطیعون ضرباً...)
3- کسانی که می توانند با مسافرت و مهاجرت به نقطه ای دیگر زندگی خود را تأمین نمایند، نباید منتظر انفاق مردم باشند. (لایستطیعون ضرباً فی الارض)
4- فقیران عفیف، پاکدامن وآبرودار، مورد ستایش خداوند هستند. (یحسبهم الجاهل اغنیاء)
5 - فقرای گمنام و محترم، در اولویّت هستند. (تعرفهم بسیماهم)
6- حتّی اگر ضرورتی پیش آمد، باز هم سؤالِ با اصرار از مردم نداشته باشید. (لایسئلون الناس الحافاً) تکدّی گری، ناپسند است.
7- شرط انصاف نیست که گروهی خود و تمام هستی خود را فدا کرده و در محاصره قرار گیرند، ولی گروه دیگر حتّی از انفاق به آنان تنگ نظری داشته باشند. 
بازنگری این آیه را که تمام کردم، هنوز قلم را به زمین نگذاشته بودم که شخصی وارد شد وروزنامه ای بدستم داد که از سیمای فرزانگان مطلبی نوشته بود. دیدم که با این آیه بسیار سازگار است، لذا آن را در پاورقی آوردم. آیة اللّه میرزا علی آقا قاضی(ره) استاد عرفان علامه طباطبایی(ره) را در نجف اشرف دیدند که از سبزی فروشی کاهوهای پلاسیده ونامرغوب را خریداری می کند، از او پرسیدند: چرا این کار را می کنی؟ فرمود: این مغازه دار شخص فقیری است، می خواهم به او کمک کنم، لکن میل دارم که هم آبرویش محفوظ بماند وهم به گرفتن مال بلا عوض عادت نکند! لذا این کاهوها را از او می خرم که به نوایی برسد و برای من فرق زیادی ندارد که کاهوی تازه مصرف کنم، یا کهنه. * (للفقراء الّذین اُحصروا)

الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَ لَهُمْ بِاللَّیْلِ وَالْنَّهَارِ سِرّاً وَعَلَا نِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ 
کسانی که اموال خود را در شب و روز، پنهان و آشکارا انفاق می کنند، اجر و پاداششان نزد پروردگارشان است و نه ترسی برای آنهاست ونه غمگین می شوند. (274)

 

در تفاسیر صافی، مجمع البیان، قرطبی و کبیر فخررازی آمده که این آیه در شأن حضرت علی علیه السلام نازل شده است. هنگامی که آن حضرت فقط چهار درهم ذخیره داشت، یک درهم را در روز، یک درهم را در شب، سومین آنرا مخفیانه، و چهارمین درهم را آشکارا در راه خدا انفاق نمود.

البته وعده ی این آیه، شامل همه کسانی می شود که اینگونه عمل کنند. چنین افرادی نه از فقر و تنگدستی بیم دارند، چون به وعده های خداوند ایمان داشته و به او توکّل می کنند، و نه بخاطر انفاق، اندوهگین می شوند، چون به رضایت الهی و آثار اخروی انفاق توجّه دارند.

شاید دلیل آنکه (لیل) بر (نهار) ویا (سرّ) بر (علانیة) مقدّم شده است، آن باشد که انفاق های پنهانی در دل شب ارزش بیشتری دارد.هتفسیر مراغی.*
این آیه به منزله ی جمع بندی چهارده آیه گذشته است که درباره انفاق بحث می کرد. موضوعی که هیچ موردی در قرآن اینگونه مفصّل بحث نشده است. آثار انفاق بر کسی پوشیده نیست، از جمله: تعدیل ثروت وکم شدن اختلافات طبقاتی، ایجاد محبّت، شکوفایی روح سخاوت و بالاتر از همه قرب به خداوند.
انفاق، علاوه بر انفاق مال و ثروت، شامل انفاقِ علم، آبرو و مقام نیز می شود. کلمه ی انفاق، در لغت به معنای پر کردن گودال و در اصطلاح، به معنای پر کردن و بر طرف نمودن کمبودهای مالی است.

یادآوری این نکته لازم است که توجّه اسلام به مسئله انفاق، به معنای گداپروری و رواج تکدّی گری نیست. زیرا در بسیاری از روایات، از کسانی که بدون داشتن نیاز، از دیگران درخواست کمک می کنند، مذمّت شده واز سوی دیگر بهترین نوع انفاق، در اختیار قراردادن ابزار کار به جای پول دادن، معرفی شده است.

پیام ها:
1- داشتن روحیّه ی انفاق و سخاوت مهم است، نه یکی دو بار انفاق آنهم از روی ترحّم. (ینفقون) فعل مضارع بر استمرار دلالت دارد.
2- تعیین نشدن اجر الهی، نشانه ی گستردگی آن است. (اجرهم)
3- وعده های الهی، بهترین مشوّق انسان در کارهای نیک است. (فلهم اجرهم)
4- آرامش و امنیّت، از برکات انفاق است. (لاخوف علیهم ولا هم یحزنون)

الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَو اْ لَا یَقُومُونَ إِلَّا کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الْشَّیْطَنُ مِنَ الْمَسِّ ذَ لِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُواْ إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الْرِّبَو اْ وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَحَرَّمَ الْرِّبَو اْ فَمَنْ جَآءَهُ مَوْعِظَةٌ مِّنْ رَّبِّهِ فَانْتَهَی فَلَهُ مَا سَلَفَ وَأَمْرُهُ إِلَی اللَّهِ وَمَنْ عَادَ فَأُوْلَئِکَ أَصْحَبُ الْنَّارِ هُمْ فِیهَا خَلِدُونَ 
کسانی که ربا می خورند، (در قیامت از قبرها) بر نمی خیزند مگر همانند برخاستن کسی که بر اثر تماس شیطان، آشفته ودیوانه شده است. (نمی تواند تعادل خود را حفظ کند، گاهی زمین می خورد و گاهی بر می خیزد.) این (آسیب) بدان سبب است که گفتند: داد و ستد نیز مانند ربا است. در حالی که خداوند خرید و فروش را حلال و ربا را حرام کرده است. پس هرکس که موعظه ای از پروردگارش به او رسید و (از رباخواری) خودداری کرد، آنچه در گذشته (از طریق ربا بدست آورده) مال اوست، و کار او به خدا واگذار می شود. امّا کسانی که (دوباره به رباخواری) بازگردند، آنان اهل آتش خواهند بود و در آن جاودانه می مانند. (275)

«ربا»، در لغت به معنای زیادی وافزایش است. و در شریعت اسلام به معنای زیاده گرفتن در وام یا بیع است. مورد ربا، یا پول است یا جنس. گاهی پول را قرض می دهد و بیش از آنچه داده باز پس می گیرد، که این ربای در وام است و گاهی جنسی را می دهد و مقدار بیشتری از همان جنس را تحویل می گیرد، که این نیز در مواردی ربا می شود.

رباخوار، به کسی تشبیه شده که شیطان او را خبط کرده است. «خَبط» به معنای افتادن و برخاستن و عدم تعادل به هنگام حرکت است. 
رباخوار در قیامت همچون دیوانگان محشور می شود، چرا که در دنیا روش او باعث بهم خوردن تعادل جامعه گردیده است. ثروت پرستی، چشم عقلش را کور کرده و با عمل خود چنان اختلافات طبقاتی و کینه را بر می انگیزد که فقر و کینه سبب انفجار شده و اصل مالکیّت را نیز متزلزل می کند. برای این افراد، گویا ربا اصل و خرید و فروش فرع است، فلذا می گویند: بیع و معامله هم مثل رباست و تفاوتی ندارند.

انتقاد از رباخواری، ربا گرفتن و ربا دادن، از ابتدای اسلام مطرح بوده است. در سوره روم که در مکّه نازل شده است، می فرماید: (و ما اوتیتم من ربا لیربوا فی اموال النّاس فلایربوا عند اللّه)هروم، 39. * یعنی آنچه به قصد ربا می دهید تا برای شما در اموال مردم بیفزاید، بدانید که نزد خداوند افزون نمی شود. سپس در سوره ی آل عمران با فرمان (لاتأکلوا الرّبا)هآل عمران، 130 . * از آن نهی گردیده و بیشترین انتقاد از رباخواری در همین آیات آمده است. ضمناً آیه (وأخذهم الرّبا وقد نُهوا عنه)هنساء، 161 . *، یادآور می شود که در مذهب یهود نیز «ربا» حرام بوده، همچنان که این حرمت در توراتهتورات، سِفر خروج، فصل 23 جمله 25 و سِفر لاویان، فصل 25. * ذکر شده است.

آیات مربوط به ربا، بدنبال آیات انفاق آمد، تا دو جهت خیر وشر را که توسط مال و ثروت پدید می آید مطرح کند. انفاق یعنی دادن بلاعوض و ربا یعنی گرفتن بلاعوض. هر آثار خوبی که انفاق دارد، مقابلش آثار سوئی است که ربا در جامعه پدید می آورد. به همین جهت قرآن می فرماید: (یمحق اللّه الرّبا و یُربِی الصّدقات) خداوند ثروت بدست آمده از ربا را نابود، ولی صدقات را افزایش می دهد.

تهدیدهایی که در قرآن برای اخذ ربا و پذیرش حاکمیّت طاغوت آمده،برای قتل، ظلم، شرب خمر، قمار و زنا نیامده است.هتفسیر المیزان، ذیل آیه. ه*حرمت ربا نزد تمام فرق اسلامی، قطعی واز گناهان کبیره است. وقتی به امام صادق علیه السلام خبر دادند که فلانی رباخوار است، فرمود: اگر قدرت می داشتم گردنش را می زدم.هوسائل، ج 12، ص 429 .ه* همچنان که حضرت علی علیه السلام وقتی با رباخواری مواجه شد، از او خواست توبه کند، وقتی توبه کرد او را رها نمود و به دنبال آن فرمود: رباخوار را باید از عمل خود توبه دهند، همچنان که از شرک توبه می دهند. از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود: خبیث ترین درآمدها، رباخواری است.هکافی، ج 5، ص 147 . * و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده اند: هرگاه خداوند اراده ی هلاک قریه ای را داشته باشد، رباخواری در آن قریه ظاهر می شود.هکنز العمّال، ج 4، ص 104 . * و خداوند، فرد رباخوار، وکیل، شاهد و کاتب ربا را لعنت نموده است.هوسائل، ج 12، ص 430 . * در حدیث می خوانیم: رباخواران، در قیامت همچون دیوانگان محشور می شوند.هتفسیر درالمنثور، ج 2، ص 102. *

امام صادق علیه السلام علّت تکرار آیات ربا را آماده سازی ثروتمندان برای کار خیر و صدقات می داند و می فرماید: چون از یکسو «ربا» حرام است و از طرف دیگر کنز و انباشتن ثروت به صورت راکد نیز حرام است، پس چاره ای برای ثروتمندان جز انفاق و یا کارهای تولیدی مفید باقی نمی ماند.هوسائل، ج 12، ص 423 .ه* همچنان که درباره ی علّت تحریم ربا گفته اند: رباخواری مانع جریان پول در مسیر تولید و کارهای عام المنفعه است و به جای تلاش و فکر و بازو، فقط از سود پول بهره گیری می شود، لذا ربا تحریم شده است. از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمودند: «لو کان الرّبا حلالا لترک الناس التجارات» اگر ربا حلال بود، مردم کسب و کار را رها می کردند.هسائل، ج 12، ص 424 و بحار، ج 103، ص 119 . * و از امام رضا علیه السلام نیز روایت شده است که فرمودند: اگر ربا شیوع پیدا کند راه قرض دادن بسته می شود.هالحیاة، ج 4، ص 334 . * ضمناً چون احتمال در دام ربا افتادن در امور اقتصادی زیاد است، در حدیث می خوانیم: «من اتّجر بغیر فقه فقد ارتطم فی الربا»هنهج البلاغه، قصار 447. * هرکس بدون دانش و آگاهی از مسائل تجاری وارد تجارت شود، گرفتار ربا می شود.

آثار ربا:
گرفتن پول اضافی، بدون انجام کاری مفید و یا مشارکت در تولید، نوعی ظلم و اجحاف است که موجب پیدایش دشمنی و قساوت می شود. ربا دهنده به جهت بدهی های تصاعدی، گاهی ورشکست و مجبور به قبول انواع ذلّت ها و اسارت ها می شود.هتفسیر مراغی، ذیل آیه. * ربا، تعادل جامعه را بهم زده و موجب تقسیم جامعه به دو قطب مستکبر و مستضعف می شود.هتفسیر المیزان. *

با توجّه به این آثار تخریبی، نه تنها در شریعت اسلام، بلکه در تمام ادیان آسمانی ربا تحریم شده است. امّا برخی به بهانه هایی می خواهند ربا را توجیه کنند و به دنبال راه فرار هستند. کلاه شرعی ساختن، همانند حیله یهود برای گرفتن ماهی در روز شنبه که در آیات قبل ماجرای آن بیان شد، نوعی بازی بیش نیست و قرآن از این گونه بازی ها انتقاد کرده است.

ربا، آثار تخریبی خود را دارد هرچند که جوامع انسانی آن را در سیستم اقتصادی خود پذیرفته باشند. علّت پیشرفت جوامع غربی، توجّه به علم و صنعت است، نه اینکه رباخواری موجب ترقّی آنها شده باشد.

پیام ها:
1- رباخواران، از تعادل روحی و روانی برخوردار نیستند و جامعه را نیز از تعادل اقتصادی خارج می سازند. (کما یقوم الذی یتخبّطه الشیطان)
2- تشبیه بیع حلال به ربای حرام، نشانه ی عدم تعادل فکری آنان است. (یتخبّطه الشیطان... بانّهم قالوا انّما البیع مثل الربا)
3- شیطان، قدرت تصرف بر درون انسان را دارد. (یتخبّطه الشیطان من المَس)
4- توجیه گناه، راه را برای انجام گناه باز می کند. (انّماالبیع مثل الربا)
5 - تا قبل از ابلاغ تکیف، مسئولیّتی نیست. (فمن جائه موعظة من ربّه)
6- احکام الهی، در جهت پند وتربیت مردم است. (جائه موعظة من ربّه)
7- قانون امروز، شامل گذشته افراد نمی شود. (فله ما سَلف)
8 - از گناه ناآگاهان اغماض می شود، ولی از آگاهانِ مغرض و مُصرّ هرگز. (ومَن عاد فاولئک اصحاب النّار)

انتهای پیام/



ادامه مطلب
چهارشنبه 24 آبان 1396  - 12:10 ق.ظ

شرح و تفسير حکمت 204 نهج البلاغه

امام علی(عليه السلام) در اين گفتار حكيمانه همگان را دعوت به كار نيك به افراد نيازمند مى كند خواه سپاسگزار باشند يا ناسپاسى كنند.

شرح و تفسير حکمت 204 نهج البلاغهبه گزارش خبرنگارحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛نهج البلاغه با مرور قرنها نه  تنها تازگی و جذابیت خویش را حفظ کرده که فزونتر ساخته است و این اعجاز نیست مگر به سبب ویژگی هایی که در شکل و محتوا است ، این امتیاز را جز در مورد قرآن نمی توان یافت که در کلام امام علی (ع) درباره قرآن آمده است : « ظاهره انیق و باطنه عمیق، لاتفنی عجائبه و  لاتنقضی غرائبه » قرآن کتابی است که ظاهری زیبا و باطنی عمیق دارد، نه شگفتی های آن پایان می‎پذیرد و نه اسرار آن منقضی می‎شود . در سخن مشابهی نیز آمده است : « لاتحصی عجائبه و لاتبلی غرائبه » نه شگفتی های آن را می‎توان شمرد و نه اسرار آن دستخوش کهنگی می‎شود و از بین می‎رود .

سخنان امام علی (ع) در فاصله قرن اول تا سوم در کتب تاریخ و حدیث به صورت  پراکنده وجود داشت . سید رضی در اواخر قرن سوم به گردآوری نهج البلاغه پرداخت و اکنون بالغ بر هزار سال از عمر این کتاب شریف می‎گذرد .
هرچند پیش از وی نیز افراد دیگری در گردآوری سخنان امام علی (ع) تلاشهایی به عمل آوردند ،اما کار سید رضی به خاطر ویژگی هایی که داشت درخشید و ماندگار شد، چون سید رضی دست به گزینش زده بود.

شرح و تفسير حکمت 204 نهج البلاغه

امام علی (عليه السلام) فرمودند: لاَ يُزَهِّدَنَّكَ فِي الْمَعْرُوفِ مَنْ لاَ يَشْكُرُهُ لَكَ، فَقَدْ يَشْكُرُكَ عَلَيْهِ مَنْ لاَ يَسْتَمْتِعُ بِشَيْء مِنْهُ، وَقَدْ تُدْرِكُ مِنْ شُكْرِ الشَّاكِرِ أَكْثَرَ مِمَّا أَضَاعَ الْكَافِرُ، «وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ».

به علت ناسپاسى افراد، از كار نيك مضايقه نكنيد چرا كه (در مقابل) گاه كسى از تو سپاسگزارى مى كند كه از عمل نيكت هيچ بهره اى نبرده و چه بسا همين شكرگزارى اثرش بيش از ناسپاسى افراد ناسپاس باشد و (برتر از همه اينها اين كه) خدا نيكوكاران را دوست دارد.

امام علی(عليه السلام) در اين گفتار حكيمانه همگان را دعوت به كار نيك به افراد نيازمند مى كند خواه سپاسگزار باشند يا ناسپاسى كنند، مى فرمايد: «به علت ناسپاسى افراد، از كار نيك مضايقه نكنيد، چرا كه (در مقابل) گاه كسى از تو سپاسگزارى مى كند كه از عمل نيكت هيچ بهره اى نبرده و چه بسا همين شكرگزارى اثرش بيش از ناسپاسى افراد ناسپاس باشد و (برتر از همه اينها اين كه) خدا نيكوكاران را دوست دارد»، (لاَ يُزَهِّدَنَّكَ فِي الْمَعْرُوفِ مَنْ لاَ يَشْكُرُهُ لَكَ، فَقَدْ يَشْكُرُكَ عَلَيْهِ مَنْ لاَ يَسْتَمْتِعُ بِشَيْء مِنْهُ، وَقَدْ تُدْرِكُ مِنْ شُكْرِ الشَّاكِرِ أَكْثَرَ مِمَّا أَضَاعَ الْكَافِرُ: (وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ)). مى دانيم مردم دو گروهند: افراد پر توقع و ناسپاس كه همواره انتظار نيكى دارند، ولى به هنگامى كه از آن بهره مند شدند ناسپاسى مى كنند. 
گاه مى گويند: اگر بيشتر از اين بود بهتر بود، گاه مى گويند: اى كاش به اين صورت انجام نمى شد و به شكل ديگرى انجام مى شد و گاه مى گويند: اگر كسى نيكى كرده است وظيفه اش نيكى كردن بوده است و امثال آنها. در برابر آنها گروه ديگرى هستند كه در برابر نيكى ها سپاسگزارند حتى گاه از نيكى هايى كه در حق ديگران شده سپاسگزارى مى كنند، مثلاً مى گويند: فلان انسان چه آدم سخاوتمند و خوش قلب و نيكوكار است كه در حق برادر نيازمندش اين همه نيكى مى كند، مادر دردمندش را كاملاً مراقبت مى نمايد و براى بستگانش پيوسته در حال خدمت است. 
از آنجا كه كار نيك جاذبه فوق العاده اى دارد اگر كسانى كه در حقشان نيكى شده ناسپاسى كنند، افراد ديگرى هستند كه سپاسگزار باشند و جالب توجه اين كه سپاسگزارى كسانى كه از كار نيك بهره اى نبردند بسيار با ارزش تر از سپاسگزارى كسانى است كه از آن بهره مند شده اند، چرا كه آنها كه بهره مند شده اند وظيفه سپاسگزارى دارند. به علاوه ممكن است به طمع كارهاى نيك آينده سپاسگزارى كنند، اما كسانى كه از آن بهره اى نمى گيرند از صميم دل به افراد نيكوكار احترام مى گذارند. گذشته از همه اينها، مى دانيم همه نيكى ها از سوى خداست، قدرت بر انجام كار نيك و توفيق به آن و تمايلات درونى درباره آن همه از سوى خداست كه ما با استفاده از اختيار خود آنها را به كار مى گيريم و كار نيك انجام مى دهيم. در عين حال، خداوند از نيكوكاران سپاسگزارى مى كند و اين برتر از هر سپاسگزارى است. درباره مجاهدانى كه با جان و مال خود از آيين خدا دفاع كرده اند، قرآن مجيد سخنى دارد، آئينى كه منفعت آنها در آن است و براى آنها تشريع شده، با اين حال خداوند خودش را خريدار و مجاهدان را فروشنده و ثمن اين معامله را بهشت برين قرار مى دهد و به آنها درباره چنين معامله پرسودى تبريك مى گويد.
 آيا اگر تمام دنيا در برابر جهاد مجاهدان ناسپاسى كنند اين سپاسگزارى خداوند كافى نيست؟ (إِنَّ اللهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوْرَاةِ وَالاِْنجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِى بَايَعْتُمْ بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ). در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم كه مى فرمايد: «يَدُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فَوْقَ رُؤُوسِ الْمُكَفِّرينَ تُرَفْرِفُ بِالرَّحْمَةِ، دست خداى متعال بالاى سر كسانى است كه در برابر نعمت هايشان ناسپاسى مى شود و رحمت خود را بر سر آنها مى گستراند». از جمله امورى كه مى تواند مايه تسلى خاطر انسان در برابر ناسپاسى ها شود اين است كه بدانيم اين موضوع منحصر به ما نيست، اين ناسپاسى ها در برابر پيامبران بزرگ خدا با آن همه زحمت هايى كه براى هدايت مردم كشيدند به ويژه در برابر پيامبر اسلام و ائمه معصومان(عليهم السلام) به شكل گسترده اى انجام شد.

در حديثى كه امام موسى بن جعفر از پدران گرامى اش(عليهم السلام) نقل مى كند آمده است: «كانَ رَسُولُ اللهِ(صلى الله عليه وآله) مُكَفَّراً لا يُشْكَرُ مَعْرُوفُهُ وَلَقَدْ كانَ مَعْرُوفُهُ عَلَى الْقُرَشِىَّ وَالْعَرَبِىِّ وَالْعَجَمِىِّ وَمَنْ كانَ أعْظَمَ مِنْ رَسُولِ اللهِ مَعْروفاً عَلى هذَا الْخَلْق؟ وَكَذلِكَ نَحْنُ أهْلُ الْبَيْتِ مُكَفَّرُونَ لا يُشْكَرُ مَعْرُوفُنا وَخِيارُ الْمُؤْمِنينَ مُكَفَّرُونَ لا يُشْكَرُ مَعْرُوفُهُمْ، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در برابر نيكى ها و خدماتى كه داشت ناسپاسى مى شد، خير و نيكى آن حضرت نه تنها به قريش مى رسيد، بلكه تمام عرب و عجم از آن بهره مند مى شدند آيا كسى پيدا مى شود كه نيكى و كار خيرش از رسول خداوند نسبت به اين مردم بيشتر باشد؟ و همچنين ما اهل بيت در برابر ناسپاسى ها قرار داريم، نيكى ها و خدمات ما شكرگزارى نمى شود و نيكان اهل ايمان نيز مورد ناسپاسى قرار مى گيرند و از نيكى آنها تشكر نمى شود». بنابراين نبايد اين گونه ناسپاسى ها ما را در انجام كار خير سست و بى رغبت كند. افراد زيادى هستند كه حتى كارهاى خير ما شامل آنها نمى شود، ولى آنها قدردانى مى كنند و بالاتر از همه، خدا و پيامبر و ائمه قدردان و سپاسگزارند.

نكته: قدردانى از بخشنده نعمت همان گونه كه انسان بايد شكر نعمت هاى پروردگار را بگزارد، هرچند هيچ انسانى قادر بر اين كار نيست، حداقل اعتراف به عدم توانايى شكر نعمت كند كه اين خود نوعى شكر نعمت است، بايد در برابر انسان ها نيز همين حالت را داشته باشد و شكر خالق بدون شكر خلق، همان خلقى كه واسطه نعمت بوده، كامل نمى شود. در همين زمينه حديثى از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است كه مى فرمايد: «روز قيامت كه مى شود بنده اى را در صحنه محشر حاضر مى كنند و در حضور خداى متعال مى ايستد و خداوند دستور مى دهد او را به سوى آتش دوزخ ببرند. عرضه مى دارد: خداوندا! دستور دادى مرا به سوى دوزخ ببرند در حالى كه قرآن مى خواندم (و به قرآن عمل مى كردم) خدا مى فرمايد: بنده من، نعمت هايى به تو عرضه داشتم و تو شكر نعمت نگزاردى. عرضه مى دارد: پروردگارا! تو فلان نعمت را به من دادى و من فلان گونه شكر آن را ادا كردم و نعمت ديگرى به من دادى شكر آن را نيز گزاردم و پيوسته نعمت ها را ذكر مى كند و شكرگزارى آنها را. خداى متعال مى فرمايد: بنده من راست مى گويى، ولى تو شكرگزارى در برابر كسى كه واسطه نعمت بر تو بود نداشتى و من به ذات مقدسم سوگند خورده ام كه شكر بنده اى را نپذيرم كه در برابر واسطه نعمت من به خلقم شكرگزار نباشد. از اين حديث و احاديث متعدد ديگر روشن مى شود كه شكر خالق از شكر مخلوق نمى تواند جدا باشد، زيرا غالباً نعمت هاى الهى از سوى واسطه هايى به انسان مى رسد. از همه مهم تر نعمت هدايتى است كه از سوى رسول اكرم و امامان معصوم(عليهم السلام) به ما رسيده كه بيش از همه بايد شكرگزار آنها باشيم و شايد سلام و درود ما به پيشگاه آنها بخشى از اين شكرگزارى محسوب شود. حتى به مقتضاى (إِنَّ اللهَ وَمَلاَئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً) خداوند نيز با ارسال رحمتش بر آنها، از زحماتشان تشكر مى كند و مؤمنان نيز بايد از طريق تقاضاى رحمت الهى بر آنها شكرگزار باشند.

همچنين در برابر اساتيد و آنهايى كه ما را با اين منابع هدايت آشنا كرده اند شكرگزار باشيم و در برابر پدر و مادر كه خداوند توصيه به خصوص آنها را در قرآن مجيد كرده، آنجا كه خطاب به آنها كرده مى فرمايد: (وَوَصَّيْنَا الاِْنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى وَهْن وَفِصَالُهُ فِى عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِى وَلِوَالِدَيْكَ إِلَىَّ الْمَصِيرُ). و همچنين تمام كسانى كه به نوعى به ما خدمت معنوى يا مادى كرده اند، در هر لباس و مقامى كه باشند شكرگزار باشيم. به يقين اين شكرگزارى ها افزون بر اين كه باعث پرورش روح انسان مى شود، نيكوكاران را به كار نيك بيشتر تشويق و غير نيكوكاران را در اين زمره وارد مى كند و اگر مى بينيم در دنياى امروز طى مراسمى از افراد برتر در هر رشته و هر برنامه اى قدردانى مى كنند و لوح سپاس به آنها مى دهند براى همان آثار مثبتى است كه اين كار در پيشرفت جامعه دارد.

انتهای پیام/



ادامه مطلب
چهارشنبه 24 آبان 1396  - 12:10 ق.ظ

شرح و تفسیر حکمت ۲۰۲ نهج البلاغه

در این گزارش شرح و تفسیر حکمت ۲۰۲ نهج البلاغه را می خوانید.

شرح و تفسیر حکمت ۲۰۲ نهج البلاغهبه گزارش خبرنگارقرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛وقد قال له طلحه والزبیر: نُبایِعُکَ عَلى أَنّا شُرَکاؤُکَ فی هذَا الاَْمْر:لاَ، وَلکِنَّکُمَا شَرِیکَانِ فِی الْقُوَّهِ وَالاِْسْتِعَانَهِ، وَعَوْنَانِ عَلَى الْعَجْزِ وَالاَْوَدِ.


امام علی (علیه السلام) در پاسخ طلحه و زبیر آنجا که به امام پیشنهاد خلافت  شورایى کردند و گفتند با تو بیعت مى کنیم به این شرط که در حکومت شریک باشیم، فرمودند: نمى شود (زیرا شرکت در خلافت معنا ندارد) شما شریک در تقویت و کمک و یار و یاور به هنگام ناتوانى و سختى و مشکلات باشید.

«این کلام حکیمانه را امام علی(علیه السلام) در پاسخ طلحه و زبیر فرمودند آنجا که به امام پیشنهاد خلافت شورایى کردند و گفتند با تو بیعت مى کنیم به این شرط که در حکومت شریک باشیم.


امام در پاسخ آنها فرمودند: نمى شود (شرکت در خلافت معنا ندارد) شما شریک در تقویت و کمک و یار و یاور به هنگام ناتوانى و سختى و مشکلات باشید»، (وَقالَ(علیه السلام) وَقَدْ قالَ لَهُ طَلْحَهُ وَالزُّبِیرُ: نُبایِعُکَ عَلى أَنّا شُرَکاؤُکَ فی هذَا الاَْمْر: لاَ، وَلکِنَّکُمَا شَرِیکَانِ فِی الْقُوَّهِ وَالاِْسْتِعَانَهِ، وَعَوْنَانِ عَلَى الْعَجْزِ وَالاَْوَدِ). آیا منظور طلحه و زبیر این بود که واقعاً خلافت شورایى باشد و آنها با على(علیه السلام)شریک در تصمیم گیرى شوند. یا مقصود این بود که بخشى از قلمرو حکومت اسلامى را امام به آنها بسپارد آن گونه که از بعضى روایات استفاده مى شود؟ در بعضى از منابع معروف آمده است آن روز که زبیر با امام(علیه السلام) بیعت کرد امام به او فرمود: من از این مى ترسم که تو پیمان خود را بشکنى، عرض کرد: هرگز بیم نداشته باش تا ابد چنین کارى را نخواهم کرد.

امام فرمودند: آیا خداوند شاهد و گواه بر این موضوع باشد، عرض کرد: آرى. چیزى نگذشت که آن دو به امیرمؤمنان(علیه السلام) عرض کردند: مى دانى در زمان عثمان چه اندازه به ما جفا شد و او همواره طرفدار بنى امیه بود، اما اکنون که خداوند خلافت را به تو سپرده بعضى از این فرماندارى ها را در اختیار ما بگذار امام فرمود: به قسمت الهى راضى باشید تا در این باره فکر کنم. سپس افزود: آگاه باشید من کسى را در این امانت شریک مى کنم که از دین و امانت او راضى و مطمئن باشم.

از سویى دیگر هنگامى که امیرمؤمنان على(علیه السلام) به معاویه نامه نوشت که مردم با من بیعت کردند تو هم از اهل شام براى من بیعت بگیر و بزرگان اهل شام را نزد من بفرست و معاویه (سخت دست پاچه شد) و نامه اى براى زبیر نوشت و او را به عنوان امیرالمؤمنین خطاب کرد و گفت: از تمام مردم شام براى تو بیعت گرفتم با سرعت به سوى کوفه و بصره برو و این دو شهر را تسخیر کن که اگر آن دو را تسخیر کنى دیگر هیچ مشکلى نخواهى نداشت. از اینجا روشن مى شود این که طلحه و زبیر به هنگام بیعت و طبق بعضى از روایات مدتى بعد از بیعت خدمت امام(علیه السلام) آمدند و گفتند: ما بیعت کرده ایم که با تو شریک باشیم منظورشان این بود که حکومت بصره و کوفه را امام به آنها بسپارد و به این ترتیب بر تمام عراق مسلط شوند و دست به دست معاویه بدهند شام را هم در اختیار بگیرند تا قسمت عمده کشور اسلام تحت سیطره آنها واقع شود. با این توضیح مى فهمیم چرا امام(علیه السلام) دست رد بر سینه آنها گذاشت و این جواب حکیمانه پرمعنا را به آنها داد.

در کتاب خلفاى ابن قتیبه که از علماى مشهور اهل سنت است و در قرن سوم مى زیسته تحت عنوان رفت و آمد طلحه و زبیر نزد على(علیه السلام)چنین آمده است: بعد از تمام شدن بیعت، طلحه و زبیر نزد آن حضرت آمده عرض کردند: مى دانى براى چه با تو بیعت کرده ایم؟ فرمود: آرى براى این که گوش به فرمان من باشید و اطاعت کنید، همان بیعتى که با ابوبکر و عمر و عثمان کردید. آنها (با صراحت) گفتند: نه ما با تو بیعت کردیم که شریک تو در امر خلافت باشیم. امام(علیه السلام) فرمود: چنین نیست. بلکه شما شریک در همکارى و کمک در برابر مشکلات و رنج ها هستید. این در حالى بود که «زبیر» شک نداشت که على(علیه السلام)حکومت عراق را به او مى سپارد و حکومت یمن را به «طلحه».

هنگامى که براى آنها روشن شد که على(علیه السلام)حکومتى را به آنها نمى سپارد شکایت خود را از آن حضرت آشکار ساختند «زبیر» در میان جمعیتى از قریش گفت: «هذا جَزائُنا مِنْ عَلِىّ قُمْنا لَهُ فی أمْرِ عُثْمانَ حَتّى أثْبَتْنا عَلَیْهِ الذَّنْبُ وَسَبَبْنا لَهُ الْقَتْلُ وَهُوَ جالِسٌ فی بَیْتِهِ وَکَفَى الاْمْرُ فَلَمّا نالَ بِنا ما أرادَ جَعَلَ دُونَنا غَیْرَنا، این پاداش ماست از سوى على! ما در کار عثمان به نفع او قیام کردیم و گناهکارى او را ثابت نمودیم و عوامل قتل او را فراهم ساختیم در حالى که على در خانه خود نشسته بود و ما مشکل را حل کردیم، اما هنگامى که به وسیله ما به مقصودش رسید (و حکومت را در اختیار گرفت) دیگران را بر ما مقدم داشت. از این عبارت به خوبى روشن مى شود که آنها واقعاً اهل توطئه و سیاست هاى مکارانه و دور از تقوا و پرهیزگارى بودند و این که بعضى گمان مى کنند خوب بود على(علیه السلام) مقامى به آنها مى داد تا ساکت شوند اشتباه بزرگى است، آنها نه صلاحیت و شایستگى و تقوا براى فرماندارى و استاندارى کشور اسلام داشتند و نه به آن قانع بودند. دست در دست معاویه داشتند و مى خواستند حکومت بر مسلمانان را به زور و از طریق دغل کارى به چنگ آورند و تقواى امیرمؤمنان على(علیه السلام) هرگز پذیراى چنین مطلبى نبود.

در ذیل روایت بالا نیز آمده است که على(علیه السلام)هنگامى که از سمپاشى هاى طلحه و زبیر آگاه شد به ابن عباس فرمود: تو چه پیشنهاد مى کنى؟ ابن عباس گفت: من چنین فکر مى کنم که آنها عاشق حکومت اند، بصره را به زبیر بسپار و کوفه را به طلحه. امام علیه السلام خندید فرمود: واى بر تو! در کوفه و بصره مردان باشخصیت و اموال فراوانى وجود دارد که اگر آن دو به حکومت آن برسند بر گردن مردم سوار مى شوند، سفیهان را از طریق طمع و ضعیفان را با فشار و قدرتمندان را با زور تحت سیطره خود مى گیرند (و مردم را بدبخت مى کنند و چهره حکومت اسلامى را به کلى تغییر مى دهند).

انتهای پیام/



ادامه مطلب
یک شنبه 21 آبان 1396  - 06:47 ب.ظ

شرح و تفسير حکمت 198 نهج البلاغه

شرح و تفسير حکمت 198 نهج البلاغه را با استناد به آيات قرآن كريم بخوانيد.

شرح و تفسير حکمت 198 نهج البلاغهبه گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛امام علی (ع) هنگامى كه سخن خوارج را مبنی بر «لا حكم الا لله» (حكم مخصوص خداست) شنيد، فرمود: لَمَّا سَمِعَ قَوْلَ الْخَوَارِجِ: «لاَ حُكْمَ إِلاَّ لِلَّهِ»: كَلِمَةُ حَقّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ.« این سخن حقى است كه معنى باطلى از آن اراده شده است».

امام علی (ع) در اين گفتار حكيمانه اشاره کردند که این گفته، حق است و برگرفته  از آيات قرآن مجيد؛ ولى خوارج معناى آن را تحريف مى‌كنند. به گونه‌اى كه سر از باطل بيرون مى‌آورند.

پيش از اين كه اين سخن را شرح بدهيم به سراغ روايتى مى رويم كه قاضى نعمان مغربى در كتاب شرح الاخبار آورده است. او مى گويد: على (عليه السلام) از صفين بازگشته بود و در مسجد مشغول بيان خطبه اى بود كه يك نفر از گوشه مسجد شعار «لا حُكْمَ إلاَّ لِلّهِ» را سر داد.

امام علی (عليه السلام)سكوت كرد و پاسخى نداد. مقدارى گذشت؛ نفر دومى همين شعار را از گوشه ديگر سر داد. باز امام (عليه السلام) اعتنايى نكرد. سر انجام جمعى (از خوارج كه در مجلس حضور داشتند) با هم اين شعار را سر دادند.

امام علی (ع) فرمودند: اين سخن حقى است كه اراده باطل از آن شده است. ما سه امتياز به شما (خوارج) مى دهيم: شما را از شركت در مساجد و نماز خواندن (با ما) باز نمى‌داريم و تا زمانى كه (با ما) هم دست باشيد،  سهم شما را از بيت المال مى دهيم و اگر آغازگر جنگ نباشيد، ما آن را آغاز نخواهيم كرد.

سپس فرمود: وَأشْهَدُ لَقَدْ أخْبَرَنِى النَّبىُّ الصّادِقُ عَنِ الرُّوحِ الاْمينِ عَنْ رَبِّ الْعالَمينَ أنَّهُ لا يَخْرُجُ عَلَيْنا مِنْكُمْ فِئَةٌ قَلَّتْ أوْ كَثُرَتْ إلاّ جَعَلَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ حَتْفَها عَلى أيْدينا؛ گواهى مى دهم به خدا سوگند پيامبر راستگو از فرشته وحى روح الامين به من خبر داد كه گروهى از شما چه كم باشد چه زياد بر ما خروج نمى كند؛ مگر اين كه مرگشان به دست ما خواهد بود.

توضيح:

همان طور كه قبلاً اشاره شد، امام علی (ع) اين كلام را بعد از جنگ صفين و پس  از داستان حكميت ايراد فرمودند. با اينكه داستان حكميت بر امام (ع) تحميل شد؛ ولى جمعى كه بعداً به عنوان خوارج ناميده شدند، بر امام (عليه السلام)خرده گرفتند كه چرا مسئله حكميت را پذيرفته است؛ با اين گفته قرآن مجيد «حكم مخصوص خداست».

در حالیه خداوند، در سوره «انعام» آيه 57 خطاب به پيغمبر(صلى الله عليه وآله) مى گويد: «(قُلْ إِنِّى عَلَى بَيِّنَة مِنْ رَّبِّي وَكَذَّبْتُمْ بِهِ مَا عِندِى مَا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ للهِِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ الْفَاصِلِينَ)، بگو من دليل روشنى از پروردگارم دارم ولى شما آن را تكذيب كرده ايد. آنچه شما (از عذاب الهى) درباره آن شتاب مى كنيد، در اختيار من نيست. حكم و فرمان تنها از آنِ خداست. حق ر ااز باطل جدا مى كند و او بهترين جداكننده (حق از باطل) است».

در آيه 40 از سوره «يوسف» نيز در پاسخ بت پرستان كه اسم هاى بى مسمايى را بر بت ها نهاده بودند، مى فرمايد: «(ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطان إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ)، آنچه غير از خدا مى پرستيد، جز اسم هايى (بى مسمّا) كه شما و پدرانتان آنها را (خدا) ناميده ايد نيست، خداوند هيچ دليلى بر آن نازل نكرده، حكم تنها از آن خداست، فرمان داده كه غير از او را نپرستيد. اين است آيين ثابت و پايدار، ولى بيشتر مردم نمى دانند».

روشن است كه حكم در اين آيه اشاره به فرمان الهى در امر توحيد و مبارزه با شرك و مانند آن است.

همچنين در آيه 67 سوره «يوسف» از زبان يعقوب پيغمبر مى گويد: «(وَقَالَ يَا بَنِىَّ لاَ تَدْخُلُوا مِنْ بَاب وَاحِد وَادْخُلُوا مِنْ أَبْوَاب مُّتَفَرِّقَة وَمَا أُغْنِى عَنكُمْ مِّنَ اللهِ مِنْ شَىْء إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ للهِِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ)، و (به هنگام حركت، يعقوب) گفت: پسران من، همگى از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى مختلف وارد گرديد (تا توجه مردم به سوى شما جلب نشود)، و (من با اين دستور،) نمى توانم تقدير حتمى الهى را از شما دفع كنم! حكم و فرمان، تنها از آنِ خداست! بر او توكّل كرده ام، و همه متوكّلان بايد بر او توكّل كنند!».

حكم در اين آيه نيز اشاره به اين است كه اگر من به سراغ عالم اسباب مى روم و به شما دستوراتى مى دهم تا گرفتار چشم زخم تا توطئه مخالفان نشويد، بايد بدانيد كه مسبب الاسباب حقيقى خداست و بايد به او توكل كنيد.

قرآن مجيد در مسئله اختلاف دو همسر با يكديگر دستور مى دهد كه حَكَمى از سوى مرد و حَكَمى از سوى زن انتخاب شود تا بنشينند و تصميم عادلانه اى بگيرند و به اختلاف ميان آنها پايان دهند.

اصولاً كار تمام قضات حَكَميت براى رسيدن به دعاوى و فصل خصومت است. آيا هيچ عاقلى مى گويد: خداوند بايد در محكمه قضاوت بنشيند و براى فصل خصومت و رسيدن به دعاوى مردم حكم كند؟ و يا اين كه اگر اختلافى بين زن و شوهر پيدا شد، خداوند بيايد و تصميم عادلانه اى درباره آنها بگيرد و يا اين كه امر حكومت بر مسلمانان را خدا بر عهده بگيرد، فرمانده جنگ و صلح او باشد، غنائم را او تقسيم كند؟ آرى بايد اين كارها به دست انسان هاى آگاه و عادلى صورت گيرد كه در تمام موارد بر طبق احكام الهى و فرمان و دستورات او حكم كنند، بنابراين حكم به معناى حَكَميت براى رفع اختلاف كه خوارج مى پنداشتند هرگز  در قرآن مجيد به خدا نسبت داده نشده است و اين مطلب به قدرى روشن است كه نياز به توضيح ندارد.

اميرمؤمنان على (عليه السلام) در خطبه 40 نهج البلاغه، از اجراى احكام و مديريت جامعه تعبير به «إمرة» (اميرى و فرمانروايى) مى‌كند و از اين رو در ادامه همان خطبه مى‌فرمايد: «مردم نيازمند امير و حاكمى هستند (كه فرمان خدا را در ميان آنها اجرا كند)».

پس مسئله حكميت در اين دايره قرار دارد نه در دايره قانون گذارى الهى.

لذا؛ لشكر معاويه در ماجرای صفين،  قرآن ها را بر سر نيزه كردند و در توطئه‌اى  خطرناك گفتند، ما مسلمانيم و قرآن در ميان ما حكومت كند كه چه كسى امير در ميان مسلمانان باشد. از آنجا كه قرآن تعيين اميرى به صورت شخصى و معين به اعتقاد آنها نكرده بود، گفتند: ما بايد از هر طرف حَكَمى انتخاب كنيم تا در پرتو آيات قرآن بنشينند و يك نفر را به عنوان امير مسلمانان انتخاب كنند و اين امر بر على (عليه السلام) و ياران خاصش تحميل شد.

سپس اقليت خوارج با آن مخالفت كردند كه اصلا انتخاب حَكَم كار غلطى است و حَكَم خداست و شعار «لا حُكْمَ إلاّ لِلّهِ» با اين مفهوم انحرافى بعد از شكست مسئله حَكَميت بالا گرفت. از اين رو اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمود: شعار «لا حُكْمَ إلاّ لِلّهِ» يك واقعيت و سخن حقى است كه آنها معناى باطلى را از آن اراده كرده اند، حق است به اين دليل كه احكام تنها از سوى خداست و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مبلغ و مجرى آن است ؛ اما مفهوم باطلى كه آنها از آن اراده مى كردند ، اين است كه حكومت و فرماندهى و اجراى احكام و مديريت جامعه بايد به وسيله خداوند صورت گيرد. غافل از اينكه هرگز خدا نمى آيد فرمان جنگ و صلح يا تقسيم غنائم و يا نصب امراى بلاد را صادر كند و اگر منظور آنها اين بوده كه اصلاً نيازى به امير و زمامدار در جامعه نيست و مردم خودشان احكام را بايد عمل كنند.  همان طور كه حضرت در خطبه چهلم نيز اشاره‌اى به آن دارد كه تمام جوامع بشرى در طول تاريخ حاكمى داشته، خواه ظالم و خواه عادل و حتى وجود حاكم ظالم از نبودن آن كه باعث حرج و مرج و به هم ريختن شيرازه تمام جامعه مى شود، بهتر است. حاكم ظالم براى حفظ خود هم كه باشد ناچار است اجمالاً نظم و امنيتى در جامعه ايجاد كند، قاضى براى حل خصومت ها تعيين كند، زندان و بندى براى سارقان و مجرمان ترتيب دهد و حتى گاه خدمات اقتصادى فراوانى براى جلب توجه مردم و حفظ موقعيت خويش داشته باشد. اگر هيچ حكومتى نباشد، جوامع بشرى پس از مدت كوتاهى نابود مى شوند.

انتهای پیام/



ادامه مطلب
جمعه 19 آبان 1396  - 04:24 ب.ظ

تفسیر آیات 261 تا 263 سوره بقره

خواندن معنا و تفسير آيات قرآن كريم، به فهم درست آن و عملی كردن دستورات الهی در زندگی‌مان كمک می‌كند.

تفسیرآیات 261-263سوره بقرهبه گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ قرآن سر تا سر اعجاز در زندگی مادی و معنوی است. اگر ما آن را با معرفت تلاوت کنیم، حتما اثرات آن را خواهیم دید. برای آگاهی‌ و فهم بهتر و بيشتر آيات قرآن كريم هر شب تفسير آياتی از اين معجزه الهی را برای شما آماده می‌كنيم. در این گزارش تفسیر آیات 261-263 سوره بقره را می‌خوانید:

 

مَّثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَ لَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِّائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ یُضَعِفُ لِمَنْ یَشَآءُ وَ اللَّهُ وَ سِعٌ عَلِیمٌ


مثل کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق می کنند، همانند بذری است که هفت خوشه برویاند و در هر خوشه یکصد دانه باشد و خداوند آن را برای هر کس بخواهد (و شایستگی داشته باشد،) دو یا چند برابر می کند و خدا (از نظر قدرت و رحمت) وسیع و (به همه چیز) داناست. (261)

 

تفسیر آيه:

سفارش به انفاق و منع از اسراف و تبذیر، بهترین راه برای حل اختلافات طبقاتی است. همچنان که پیدایش و گسترش ربا، زمینه ساز و به وجود آورنده طبقات است. لذا در قرآن آیات لزوم انفاق و تحریم ربا در کنار هم آمده است. (تفسیرالمیزان، ج 2، ص 406)
هر دانه ای، در هر زمینی، هفت خوشه که در هر خوشه صد دانه باشد نمی رویاند، بلکه باید دانه، سالم و زمین، مستعد و زمان، مناسب و حفاظت، کامل باشد. همچنین انفاق مال حلال، با قصد قربت، بدون منّت و با شیوه نیکو آن همه آثار خواهد داشت.

پیام های آیه:

1- انفاق، تنها پاداش اخروی ندارد، بلکه سبب رشد و تکامل وجودی خود انسان می گردد. (مثل الذین ینفقون)
2- ستایش قرآن از کسانی است که انفاق سیره همیشگی آنان باشد. (ینفقون) فعل مضارع دلالت بر استمرار دارد.
3- انفاق، زمانی ارزشمند است که در راه خدا باشد. در اسلام اقتصاد از اخلاق جدا نیست. (فی سبیل اللّه)
4- استفاده از مثال های طبیعی، هرگز کهنه نمی شود و برای همه مردم در هر سن و شرایطی که باشند، قابل فهم است. تشبیه مال به بذر و تشبیه آثار انفاق به خوشه های متعدّد پر دانه. (کمثل حبّة انبتت سبع سنابل)
5 - تشویق و وعده پاداش، قوی ترین عامل حرکت است. پاداش هفتصد برابر. (واللّه یضاعف)
6- لطف خداوند، محدودیّت ندارد. (واللّه یضاعف ... واللّه واسعٌ علیم) 
7- اگر انفاق مال، تا هفتصد برابر قابلیّت رشد و نموّ دارد؛ (کمثل حبّة انبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مأة حبّة) پس حساب کسانی که در راه خدا جان خود را انفاق می کنند چه می تواند باشد؟! (واللّه واسعٌ علیم)


الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَ الَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ثُمَّ لَا یُتْبِعُونَ مَا أَنْفَقُواْ مَنّاً وَ لَا أَذَیً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یَحْزَنُونَ

کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق می کنند و سپس به دنبال آنچه انفاق کرده اند، منّت نمی گذارند و آزاری نمی رسانند، پاداش آنها برایشان نزد پروردگارشان (محفوظ) است و نه ترسی دارند و نه غمگین می شوند. (262)

تفسير آيه:

هدف اسلام از انفاق، تنها سیر کردن شکم فقرا نیست، بلکه این کار زیبا باید به دست افراد خوب، یا شیوه خوب و همراه با اهداف خوبی باشد.

گاهی انسان گامی برای خدا بر می دارد و کاری را به نیکی شروع می کند، ولی به خاطر عوارضی از قبیل غرور یا منّت یا توقّع و یا امثال آن ارزش کار را از بین می برد. با منّت، اثر انفاق از بین می رود، چون هدف از انفاق تطهیر روح از بخل است، ولی نتیجه منّت، آلوده شدن روح است. منّت گذار، یا در صدد بزرگ کردن خود و تحقیر دیگران است و یا می خواهد نظر مردم را به خود جلب کند که در هر صورت از اخلاص به دور است. مگر خداوند به خاطر همه ی نعمت هایی که به ما داده بر ما منّت گذاشته تا ما با بخشیدن جزئی از آن بر خلق او منّت بگذاریم.

در مجمع البیان حدیثی روایت شده است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: خداوند در قیامت به منّت گذاران، نگاه لطف آمیز نمی کند.


پیام های اين آيه:

1- شروع نیکو کافی نیست، اتمام نیکو هم شرط است. (ینفقون... ثمّ لایُتبِعون... منّاً)
2- اسلام حافظ شخصیّت محرومان و فقراست و کوبیدن شخصیّت فقرا از طریق منّت را سبب باطل شدن عمل می داند. (لا یتبعون... منّاً و لا اذیً)
3- اعمال انسان، در یکدیگر تأثیر دارند، یعنی یک عمل می تواند عمل دیگر را خنثی کند. انفاق برای درمان فقر است، ولی منّت گذاری آن را مایه ی درد فقرا می گرداند. (ینفقون... لا یتبعون... منّاً و لا اذیً)
4- خداوند، آینده انفاق کننده را تضمین کرده است. (لا خوف علیهم ولا هم یحزنون)
5 - کسی که بدون منّت و آزار و فقط برای خدا انفاق می کند، از آرامشی الهی برخوردار است. (ینفقون اموالهم فی سبیل اللّه... لا خوف علیهم ولا هم یحزنون)

 

قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَمَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُهَا أَذیً وَاللَّهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ

گفتار پسندیده (با نیازمندان) و گذشت (از تندی آنان)، از بخششی که به دنبال آن آزاری باشد، بهتر است. و خداوند بی نیاز بردبار است. (263)

تفسير آيه:

رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر سائلی نزد شما آمد، به یکی از این دو روش عمل کنید؛ «بذل یسیر او ردّ جمیل» (تفسیر قرطبی و نمونه)

یا چیزی که در توان دارید به او عطا کنید، یا به طرز شایسته‌ای او را ردّ نمایید.

همچنین فرمود: اگر با مال نمی توانید به مردم رسیدگی کنید، با اخلاق برسید.

 

پیام های این آیه:

1- آبرو و شخصیّت فقیر، با ارزش تر از حفظ شکم و شخص فقیر است. (قول معروف... خیر من صدقة)
2- فقیر را با محبّت و دلسوزی به کار مفیدی که زندگی او را تأمین کند، راهنمایی کنید. 
3- انفاق باید همراه با اخلاق باشد. (قول معروف... خیر من صدقة)
4- گفتگوی خوش با فقیر، موجب تسکین او و عامل رشد انسان است، در حالی که صدقه با منّت، هیچ‌کدام را به همراه ندارد. (قول معروف... خیر من صدقة)
5 - اگر فقیری به خاطر فشار و تنگدستی، ناروایی گفت او را ببخشید. (مغفرة)
6- رعایت عرف جامعه، در سخن و عمل لازم است. (قول معروف)
7- خداوند آزار رسانی به فقیر را پاسخ می دهد، ولی نه با عجله. (حلیم)

انتهای پیام/



ادامه مطلب
جمعه 19 آبان 1396  - 04:23 ب.ظ

اين آيه نيز فراز ديگرى از فرازهاى مهم داستان ((حديبيه)) را ترسيم مى كند،ماجرا اين بود:

پيامبر(ص) درمدينه خوابى ديد كه به اتفاق يارانش براى انجام مناسك ((عمره)) وارد مكه مى شوند، و اين خواب را براى ياران بيان كرد، همگى شاد وخوشحال شدند، اما چون جمعى تصور مى كردند تعبير و تحقق اين خواب در همان سال واقع خواهد شد، هنگامى كه مشركان راه ورود به مكه را در حـديـبـيـه بـه روى آنـهـا بـسـتـنـد، گـرفـتـارشـك وتـرديـدشـدنـد، كـه مـگـر رؤياى پيامبر هم ممكن است نادرست ازآب درآيد؟.

پـيامبر(ص) در پاسخ اين سؤال فرمود: مگر من به شما گفتم اين رؤيا همين امسال تحقق خواهد يافت ؟.

ايـن آيـه در همين رابطه در طريق بازگشت به مدينه نازل شد و تاكيد كرد كه اين خواب ، رؤياى صادقه بوده و چنين مساله اى حتمى و قطعى و انجام شدنى است.

مـى فـرمايد: ((خداوند آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داد راست گفت)) (لقد صدق اللّه رسوله الريا بالحق).

سـپـس مـى افـزايـد: ((بطور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجدالحرام مى شويد در نهايت امـنـيت ، و در حالى كه سرهاى خود را تراشيده ، يا (ناخنهاى خود را) كوتاه كرده ايد، و از هيچ كس تـرس و وحشتى نداريد)) (لتدخلن المسجدالحرام ان شا اللّه آمنين محلقين رؤسكم ومقصرين لا تخافون).

((ولـى خـداونـد چيزهائى را مى دانست كه شما نمى دانستيد)) و در اين تاخير حكمتى بود (فعلم مالم تعلموا).

((و قبل از آن ، فتح نزديكى (براى شما) قرارداده است)) (فجعل من دون ذلك فتحا قريبا).

تـعـبير به ((فتحا قريبا)) تناسب بيشترى با فتح خيبر دارد، زيرا فاصله كمترى باتحقق عينى اين خواب داشت ((فجعل من دون ذلك فتحا قريبا).

آيـه مورد بحث يكى از اخبار غيبى قرآن ، و از شواهد آسمانى بودن اين كتاب ،و از معجزات پيغمبر گرامى اسلام (ص) است كه با اين قاطعيت و تاكيد هم خبر ازورود به مسجدالحرام و انجام مراسم عـمـره در آينده نزديك مى دهد، و هم فتح قريب و پيروزى نزديكى قبل از آن ، و چنانكه مى دانيم اين هر دو پيشگوئى به وقوع پيوست.

(آيـه)ـ در ايـن آيـه و آيـه بعد كه آخرين آيات سوره فتح است به دو مساله مهم ديگر در ارتباط با ((فتح المبين)) يعنى ((صلح حديبيه)) اشاره مى كند كه يكى مربوط به عالمگير شدن اسلام است ، و ديـگـرى اوصاف ياران پيامبر اسلام (ص) وويژگيهاى آنان ، و وعده الهى را نسبت به آنها بازگو مى كند.

نخست مى گويد: ((او كسى است كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاد، تا آن را بر همه اديان پـيـروز كـنـد، و كافى است كه خدا گواه اين موضوع باشد)) (هوالذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله وكفى باللّه شهيدا).

اين وعده اى است صريح و قاطع ، از سوى خداوند قادر متعال ، در رابطه باغلبه اسلام بر همه اديان.

يـعـنى اگر خداوند از طريق رؤياى پيامبر(ص) به شما خبر پيروزى داده كه بانهايت امنيت وارد مسجدالحرام مى شويد، و مراسم عمره را به جا مى آوريد بى آنكه كسى جرات مزاحمت شما را داشته بـاشد، و نيز اگر خداوند بشارت ((فتح قريب))(پيروزى خيبر) را مى دهد تعجب نكنيد، اينها اول كار است سرانجام اسلام عالمگير مى شود و بر همه اديان پيروز خواهد گشت.

در ايـن كـه مـنـظـور از ايـن پيروزى پيروزى منطقى است يا پيروزى نظامى ؟ بايدبگوييم : كلمه (لـيـظـهـره) دليل بر غلبه خارجى است ، و به همين دليل مى توان گفت :علاوه بر مناطق بسيار وسـيعى كه امروز در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم درقلمرو اسلام قرار گرفته ، و هم اكنون بيش از چهل كشور اسلامى با جمعيتى حدوديك ميليارد نفر زير پرچم اسلام قرار دارند، و زمانى فـرا خـواهـد رسـيد كه همه جهان رسما در زير اين پرچم قرار مى گيرد، و اين امر به وسيله قيام حضرت مهدى ـعج ـتكميل مى گردد.

(آيه)ـ در اين آيه به ترسيم بسيار گويائى از اصحاب و ياران خاص پيامبر(ص) و آنها كه در خط او بودند از لسان تورات و انجيل بيان كرده كه هم افتخارو مباهاتى است براى آنها كه در ((حديبيه)) و مـراحـل ديگر پايمردى به خرج دادند، وهم درس آموزنده اى است براى همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار.

در آغاز مى فرمايد: ((محمد(ص) فرستاده خداست)) (محمد رسول اللّه).

سپس به توصيف يارانش پرداخته و اوصاف ظاهر و باطن و عواطف و افكارو اعمال آنها را طى پنج صـفت چنين بيان مى كند: ((و كسانى كه با او هستند در برابركفار سرسخت و شديدند)) (والذين معه اشدا على الكفار).

و در دومين وصف مى گويد: ((و در ميان خود مهربانند)) (رحما بينهم).

در حـقـيـقـت عواطف آنها در اين ((مهر)) و ((قهر)) خلاصه مى شود، اما نه جمع ميان اين دو در وجود آنها تضادى دارد، و نه قهر آنها در برابر دشمن و مهر آنها دربرابر دوست سبب مى شود كه از جاده حق و عدالت قدمى بيرون نهند.

در سـومـيـن صـفت كه از اعمال آنها سخن مى گويد، مى افزايد: ((پيوسته آنها رادر حال ركوع و سجود مى بينى)) و همواره به عبادت خدا مشغولند (تريهم ركعاسجدا).

ايـن تـعبير عبادت و بندگى خدا را كه با دو ركن اصليش ((ركوع)) و ((سجود)) ترسيم شده ، به عنوان حالت دائمى و هميشگى آنها ذكر مى كند، عبادتى كه رمز تسليم دربرابر فرمان حق ، و نفى كبر و خودخواهى و غرور، از وجود ايشان است.

در چهارمين توصيف كه از نيت پاك و خالص آنها بحث مى كند، مى فرمايد:((آنها همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند)) (يبتغون فضلا من اللّه ورضوانا).

نـه بـراى تظاهر و ريا قدم برمى دارند، و نه انتظار پاداش از خلق خدا دارند،بلكه چشمشان تنها به رضا و فضل او دوخته شده.

و در پـنجمين و آخرين توصيف از ظاهر آراسته و نورانى آنها بحث كرده مى گويد: ((نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است)) (سيماهم فى وجوههم من اثر السجود).

قـرآن بـعـد از بـيـان هـمه اين اوصاف مى افزايد: ((اين توصيف آنان در تورات است (ذلك مثلهم فى التورية).

ايـن حقيقتى است كه از پيش گفته شده و توصيفى است در يك كتاب بزرگ آسمانى كه پيش از هزار سال قبل نازل شده است.

ولـى نـبـايـد فـرامـوش كرد كه تعبير ((والذين معه)) (و كسانى كه با او هستند)سخن از افرادى مى گويد كه در همه چيز با پيامبر(ص) بودند، در فكر و عقيده واخلاق و عمل ، نه تنها كسانى كه همزمان با او بودند هرچند خطشان با او متفاوت بود.

سپس به توصيف آنها در يك كتاب بزرگ ديگر آسمانى يعنى ((انجيل))پرداخته ، چنين مى گويد: ((و تـوصـيـف آنـهـا در انجيل ، همانند زراعتى است كه جوانه هاى خود را خارج ساخته ، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و برپاى خود ايستاده است و به قدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را بـه شـگـفـتـى وامـى دارد)) (ومثلهم فى الا نجيل كزرع اخرج شطـه فـازره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع).

در حـقـيـقـت اوصافى كه در تورات براى آنها ذكر شده اوصافى است كه ابعادوجود آنها را از نظر عـواطـف و اهـداف و اعـمـال و صورت ظاهر بيان مى كند و امااوصافى كه در انجيل آمده بيانگر حركت و نمو و رشد آنها در جنبه هاى مختلف است ـ دقت كنيد.

آرى ! آنها انسانهائى هستند با صفات والا كه آنى از ((حركت)) باز نمى ايستند.

همواره اسلام را با گفتار و اعمال خود در جهان نشر مى دهند و روز به روزخيل تازه اى بر جامعه اسلامى مى افزايند.

سـپـس در دنـبـاله آيه مى افزايد: اين اوصاف عالى ، اين نمو و رشد سريع ، و اين حركت پربركت ، به هـمان اندازه كه دوستان را به شوق و نشاط مى آورد سبب خشم كفار مى شود ((اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد)) (ليغيظ بهم الكفار).

و در پايان آيه مى فرمايد: (((ولى) كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند خـداونـد وعـده آمـرزش و اجر عظيمى داده است)) (وعداللّه الذين آمنوا وعملوا الصالحات منهم مغفرة واجرا عظيما).

بـديـهى است اوصافى كه در آغاز آيه گفته شد ايمان و عمل صالح در آن جمع بود، بنابراين تكرار ايـن دو وصـف اشـاره بـه تـداوم آن اسـت ، يـعـنـى خداوند اين وعده را تنها به آن گروه از ياران مـحمد(ص) داده كه در خط او باقى بمانند، و ايمان و عمل صالح را تداوم بخشند، وگرنه كسانى كـه يك روز در زمره دوستان و ياران او بودند، وروز ديگر از او جدا شدند و راهى برخلاف آن را در پيش گرفتند، هرگز مشمول چنين وعده اى نيستند.

((پايان سوره فتح)).



ادامه مطلب
پنج شنبه 18 آبان 1396  - 01:13 ب.ظ

در ايـنـجـا بـاز مـسائل مربوط به ماجراى ((حديبيه)) تعقيب مى شود، وصحنه هاى ديگرى از اين ماجراى عظيم را مجسم مى كند.

نـخست به يكى از مهمترين عوامل بازدارنده كفار از ايمان به خدا وپيامبر(ص) و تسليم در مقابل حق و عدالت اشاره كرده ، مى گويد: به خاطر بياوريد((هنگامى را كه كافران در دلهاى خود خشم و نخوت جاهليت داشتند)) (اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية).

و بـه خـاطر آن مانع ورود پيامبر(ص) و مؤمنان به خانه خدا و انجام مراسم عمره و قربانى شدند، و گـفتند: اگر اينها كه در ميدان جنگ پدران و برادران ما راكشته اند وارد سرزمين و خانه هاى ما شـونـد و سـالم باز گردند، عرب درباره ما چه خواهد گفت ؟ و چه اعتبار و حيثيتى براى ما باقى مى ماند؟.

آنـهـا بـا ايـن عـمـل هـم احـتـرام خانه خدا و حرم امن او را شكستند، و هم سنتهاى خود را زيرپا گذاشتند، و هم پرده ضخيمى ميان خود و حقيقت كشيدند.

سـپـس مى افزايد: ((و (در مقابل) خداوند آرامش و سكينه خود را بر فرستاده خويش مؤمنان نازل فرمود)) (فانزل اللّه سكينته على رسوله وعلى المؤمنين).

ايـن آرامـش كـه مـولود ايمان و اعتقاد به خداوند، و اعتماد بر لطف او بود، آنهارا به خونسردى و تـسـلط بر نفس دعوت كرد، تا آنجا كه براى حفظ اهداف بزرگ خود حاضر شدند جمله ((بسم اللّه الـرحـمـن الرحيم)) را ـكه رمز اسلام در شروع كارها بودـ بردارند، و به جاى آن ((بسمك اللهم)) ـكـه از يـادگـارهـاى دوران گـذشـته عرب بودـ در آغاز صلحنامه حديبيه بنگارند و حتى لقب ((رسول اللّه)) را از كنار نام گرامى ((محمد))(ص) كنند و حاضر شدند كه برخلاف عشق و علاقه سـوزانـى كـه بـه زيـارت خانه خدا و مراسم عمره داشتند از همان ((حديبيه)) به سوى مدينه باز گردند،و شترهاى خود را برخلاف سنت حج و عمره در همانجا قربانى كنند، و بدون انجام مناسك از احرام به در آيند.

آرى ! فرهنگ جاهليت دعوت به ((حميت)) و ((تعصب)) و ((خشم جاهلى))مى كند، ولى فرهنگ اسلام به ((سكينه)) و ((آرامش)) و ((تسلط بر نفس)).

سپس مى افزايد: ((و (خداوند) آنها را به حقيقت تقوا ملزم ساخت ، و آنان ازهركس شايسته تر و اهل آن بودند)) (والزمهم كلمة التقوى وكانوا احق بها واهلها).

در پايان آيه مى فرمايد: ((و خداوند به همه چيز داناست)) (وكان اللّه بكل شى عليما).

او هـم نـيـات سـؤ كـفـار را مى داند، و هم پاكدلى مؤمنان راستين ر، در اينجاسكينه و تقوا نازل مى كند، و در آنجا حميت جاهليت را مسلط مى سازد.



ادامه مطلب
پنج شنبه 18 آبان 1396  - 01:13 ب.ظ

قـرائن نـشـان مـى دهد كه بيعت از ابداعات مسلمين نيست ، بلكه سنتى بوده كه قبل از اسلام در مـيـان عرب رواج داشته است ، و به همين دليل در آغاز اسلام كه طايفه ((اوس)) و ((خزرج)) در مـوقع حج از مدينه به مكه آمدند و با پيامبر اسلام (ص)در عقبه بيعت كردند برخورد آنها با مساله بـيعت برخورد با يك امر آشنا بود، بعد ازآن پيغمبر گرامى اسلام (ص) نيز در فرصتهاى مختلف با مـسـلـمانان تجديد بيعت كردكه يك مورد از آن همين ((بيعت رضوان)) در حديبيه بود، و از آن گـسترده تر بيعتى بودكه بعد از فتح مكه انجام گرفت كه در تفسير ((سوره ممتحنه)) شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.

امـا چـگـونـگـى ((بـيعت)) بطوركلى از اين قرار بوده كه بيعت كننده دست به دست بيعت شونده مـى داده و بـا زبـان حـال يا قال اعلام اطاعت و وفادارى مى نمود، و گاه در ضمن بيعت شرائط و حدودى براى آن قائل مى شد، مثلا بيعت تا پاى مال ، تاسرحد جان.

پيامبر اسلام بيعت زنان را نيز مى پذيرفت ، اما نه از طريق دست دادن ، بلكه چنانكه در تواريخ آمده ، دستور مى داد ظرف بزرگى از آب حاضر كنند، او دست خود را در يك طرف ظرف فرو مى برد، و زنان بيعت كننده در طرف ديگر.

(آيه)ـ باز هم بركات صلح حديبيه ! قرآن همچنان بحثهاى مربوط به ((صلح حديبيه)) و وقايع بعد از آن را بازگو مى كند، و بركات و فوائدى را كه از اين رهگذر عائد مسلمانان شد شرح مى دهد.

نخست مى فرمايد: ((خداوند غنائم فراوانى به شما وعده داده كه آنها را به دست مى آوريد، ولى اين يكى را زودتر براى شما فراهم ساخت)) (وعدكم اللّه مغانم كثيرة تاخذونها فعجل لكم هذه).

لـحـن آيـه نشان مى دهد كه منظور از غنائم فراوان در اينجا تمام غنائمى است كه خداوند نصيب مسلمانان كرد، چه در كوتاه مدت و چه در دراز مدت.

سپس به يكى ديگر از الطاف خداوندى نسبت به مسلمانان در اين ماجرااشاره كرده ، مى افزايد: ((و دست تعدى مردم [دشمنان ] را از شما بازداشت)) (وكف ايدى الناس عنكم).

ايـن لطف بزرگى بود كه آنها با كمى نفرات و نداشتن ابزار جنگى كافى آن هم در نقطه اى دور از وطـن و بـيـخ گـوش دشـمن ، مورد تهاجم قرار نگرفتند، و چنان رعب و وحشتى از آنان در دل دشمنان افكند كه از هرگونه اقدام و حمله خوددارى كردند.

سـپس در ادامه آيه به دو نعمت بزرگ ديگر از مواهب الهى اشاره كرده ،مى فرمايد: ((و (هدف اين بود كه اين وقايع) نشانه اى (بر حقانيت دعوت تو) براى مؤمنان باشد، و خداوند شما را به راه راست هدايت كند)) (ولتكون آية للمؤمنين ويهديكم صراط مستقيما).

(آيـه)ـ در ايـن آيه بشارت بيشترى به مسلمانان داده ، مى گويد: ((و نيزغنائم و فتوحات ديگرى (نصيبتان مى كند) كه شما توانائى آن را نداريد ولى قدرت خدا به آن احاطه دارد، و خداوند بر همه چيز تواناست)) (واخرى لم تقدروا عليهاقد احاط اللّه بها وكان اللّه على كل شى قديرا).

مـمـكن است اين وعده غنيمت و پيروزيها اشاره به فتح ((مكه)) و غنائم ((حنين)) و يا فتوحات و غنائمى كه بعد از پيغمبر(ص) نصيب امت اسلامى شدـمانند فتح ايران و روم و مصرـ و يا اشاره به همه آنها باشد.

ايـن آيـه از اخبار غيبى و پيشگوئيهاى قرآن مجيد درباره حوادث آينده است ،اين پيروزيها در مدت كوتاهى به وقوع پيوست و عظمت اين آيات را روشن ساخت.

(آيـه)ـ قـرآن همچنان ابعاد ديگرى از ماجراى عظيم ((حديبيه)) را بازگومى كند، و به دو نكته مهم در اين رابطه اشاره مى كند.

نـخست اين كه : تصور نكنيد اگر در سرزمين ((حديبيه)) درگيرى ميان شما ومشركان مكه رخ مى داد، مشركان برنده جنگ مى شدند، چنين نيست ((و اگر كافران (در سرزمين حديبيه) با شما پيكار مى كردند به زودى فرار مى كردند، سپس ولى وياورى نمى يافتند)) (ولو قاتلكم الذين كفروا لولوا الا دبار ثم لا يجدون وليا ولا نصيرا).

(آيـه)ـ ايـن مـنحصر به شما نيست ((اين سنت الهى است كه در گذشته نيز بوده است ، و هرگز براى سنت الهى تغيير و تبديلى نخواهى يافت)) (سنة اللّه التى قدخلت من قبل ولن تجد لسنة اللّه تبديل).

ايـن يك قانون هميشگى الهى است كه اگر مؤمنان در امر جهاد ضعف وسستى نشان ندهند، و با قلبى پاك و نيتى خالص به مبارزه با دشمنان برخيزند، خداآنها را پيروز مى كند.

نـكـته مهمى كه اين آيات تعقيب مى كند اين است كه قريش ننشينند و بگويندافسوس كه ما قيام نـكـرديم و اين گروه اندك را درهم نكوبيديم ، افسوس كه صيد به خانه آمد و از آن غفلت كرديم ، افسوس و افسوس !.

(آيـه)ـ نـكته ديگرى كه در اين آيات تبيين شده اين است كه مى فرمايد: ((اوكسى است كه دست آنها [كفار] را از شما و دست شما را از آنان در دل مكه كوتاه كرده بعد از آن كه شما را بر آنها پيروز سـاخـت ، و خـداوند به آنچه انجام مى دهيدبيناست)) (وهو الذى كف ايديهم عنكم وايديكم عنهم ببطن مكة من بعد ان اظفركم عليهم وكان اللّه بما تعملون بصيرا).

به راستى اين ماجرا مصداق روشن ((فتح المبين)) بود همان توصيفى كه قرآن براى آن برگزيده ، جـمـعـيـتى محدود بدون تجهيزات كافى جنگى وارد سرزمين دشمن شوند، دشمنى كه بارها به مـديـنـه لشكركشى كرده ، و تلاش عجيبى براى درهم شكستن آنها داشته ، ولى اكنون كه قدم در شهر و ديار او گذارده اند چنان مرعوب شود كه پيشنهاد صلح كند.

(آيـه)ـ در ايـن آيـه بـه نـكـتـه ديگرى در ارتباط با مساله صلح حديبيه و فلسفه آن اشاره كرده ، مى فرمايد: ((آنها (دشمنان شما) كسانى هستند كه كافر شدند، و شمارا از (زيارت) مسجدالحرام و رسـيدن قربانيهايتان به محل قربانگاه بازداشتند)) (هم الذين كفروا وصدوكم عن المسجدالحرام والهدى معكوفا ان يبلغ محله).

يـك گـنـاه آنـهـا كـفـرشـان بود، و گناه ديگر اين كه شما را از مراسم عمره و طواف خانه خدا بازداشتند و اجازه ندادند كه شترهاى قربانى را در محلش يعنى مكه قربانى كنيد.

اين گناهان ايجاب مى كرد كه خداوندى آنها را به دست شما كيفر دهد وسخت مجازات كند.

امـا چـرا چـنين نكرد در ذيل آيه دليل آن را روشن ساخته ، مى فرمايد: ((و هرگاه مردان و زنان با ايـمانى در اين ميان بدون آگاهى شما زيردست و پ، از بين نمى رفتندكه از اين راه عيب و عارى نـاآگـاهـانـه بـه شـمـا مـى رسيد)) خداوند هرگز مانع اين جنگ نمى شد و شما را بر آنها مسلط مـى سـاخـت تـا كـيـفـر خود را ببينند (ولولا رجال مؤمنون ونسا مؤمنات لم تعلموهم ان تطؤهم فتصيبكم منهم معرة بغير علم).

اين آيه اشاره به گروهى از مردان و زنان مسلمان است كه به اسلام پيوستندولى به عللى قادر به مهاجرت نشده ، و در مكه مانده بودند.

سـپـس بـراى تكميل اين سخن مى افزايد: ((هدف اين بود كه خدا هركس رامى خواهد در رحمت خود وارد كند)) (ليدخل اللّه فى رحمته من يشا).

آرى ! خدا مى خواست مؤمنان مستضعف ((مكه)) مشمول رحمت او باشند، وصدمه اى به آنها نرسد.

و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((و اگر مؤمنان و كفار (در مكه) ازهم جدا مى شدند (و بيم از ميان رفتن مؤمنان مكه نبود ما) كافران را عذاب دردناكى مى كرديم)) و آنها را با دست شما سخت كيفر مى داديم (لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما).

درسـت اسـت كـه خداوند مى توانست از طريق اعجاز اين گروه را از ديگران جدا كند، ولى سنت پروردگار ـجز در موارد استثنائى ـ انجام كارها از طريق اسباب عادى است.

از روايات متعددى كه از طرق شيعه و اهل سنت ذيل اين آيه نقل شده ،استفاده مى شود كه منظور از آن ، افـراد بـاايمانى بودند كه در صلب كفار قرار داشتند،خداوند به خاطر آنها اين گروه كفار را مجازات نكرد.



ادامه مطلب
پنج شنبه 18 آبان 1396  - 01:13 ب.ظ

صفحات سایت

تعداد صفحات : 353

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 22036
تعداد کل پست ها : 3591
تعداد کل نظرات : 0
تاریخ ایجاد بلاگ : پنج شنبه 11 خرداد 1396 
آخرین بروز رسانی : چهارشنبه 24 آبان 1396 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث